سعید تمر

آینده خوشی برای همه میخواهم به روشی منظم

سعید تمر

آینده خوشی برای همه میخواهم به روشی منظم

این دفتر شلوغ و بینظم من است. دفتر شخصی.
شاید چند پیوند مفیدی برایتان وجود داشته باشد.
به زودی افتتاح سایت رسمی خودم را در اینجا اعلام خواهم کرد.
tamar.ir
---------------
خوش به حال آنانی که چهل سال اول زندگی خود را به خودشان اختصاص می دهند و باقی را وقف مردم می کنند
و
بدا به حال آنانکه جابه جا

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

بعضی وقتها بدم میادکه حرف می زنم. باید مثل ندا بود که  در بسیاری از  موضوعات عمرا نظر  بده.

صبح اول وقت، همکارم از ذیحساب گفت  که همکار خانممان را برای گرفتن  یک نامه، اذیت  می کندسر میدواند.

راست میگوید:  طرف  فکر  می کندپدر ماست. موقع کار، عمرا  قدمی برایت بردارد ولی هرجای دیگر که منو  ببیند به  زور  می آید دست  میدهد  و توهم ارتباطات دارد و محبوب بودن.

مساله رفت جلو. از  برخی مقامات خودمدیرپندار  که  در صفحه تلوزیون زیاد دیده میشوند گفتیم که  آلرژی  دارم بهشان

همکارم که از  هم  قومی  های این  یکی خودمدیرپندار بود ناراحت  شد!

ایشان به اندازه  یک  عمر به این مردم خدمت کرده است.  نباید اینگونه بگی. حالا  دانش اقتصاد  ندارد نباید  ...

ایشان  فرمانده  جنگ بود نوکرشم. ولی  آخر عمری چه  گیری داده به اقتصاد مملکت؟! بسه دیگه، یک  تخصص،  یک عمر. چرا فضاهای دیگر هم  ایشان باشد  پس نسل ما چه؟!

یاد طلحه و زبیر  هم  کردم تا  بگویم  محض  خدمت قبلی دلیل  بر مجوز تک  تازی های بعدی نیست.

ازرییس گفتم  که بیرون همه فکر میکنندآخر ایمان  است و فلان. گفتم قبول داری که بیرونی هاباید بدانند ایشان چه  ها که نکرده؟!

اگر من و شما  سکوت  کنیم کی فرق علی با طلحه  و زبیر برای مردم مشخص می شود؟!؟!

...

پشیمان  شدم  از  گفته هایم.

کمی  خنده ام گرفت که چه ترس مسخره ای:  سیستم  داریم که فردا  از  او  که  هم  اتاقی من  است می  پرسد سعید چگونه  میاندیشد؟!

این کشور چقدر حس  آزادی به ما  می دهد! شاید  این  حس  غریب  هیچ کجای  عالم نباشد، حداقل برای همه. باید  از ترس رها بود.

صبح، تلوزیون  فرمانده جنگی  را نشان می داد که جانباز  بود،شیمیایی  بود  و  برادرش هم  شهید.  میگفت در جنگ بترسی  باختی...  لحنش به همه خنده وانه  ای ها این  حس را منتقل کردکه دنیای نترسیدن چگونه است!! نترسید! مرگ که ترس ندارد.

یاد داریوش و صیاد بخیر

همیشه  برای اذیت کردنم میگویند  تو چرا اینجوری هستی؟!

حالا از خودم  می  پرسم  من  چرا اینجوری ام؟

پدری داشتم  که  مداح بود. اما  عمرا  به مسائل شاه  و خمینی  و انقلاب دخالت کند. انگار نظر  و  حمایت شخصی اش از این جریانات را  در دل پنهان می داشت. خلاص.

چرا من حب و بغضم را  نمی توانم بکشم.  چرا سیاستمدارانه  نمیتوانم  سکوت کنم. چرا به اهل قدرت اطرافم باج نمیدهم و  یاری نمی گیرم. چرا  در بازی ایشان نمی روم؟

من کی  تجربه ام کامل میشود  که بفهمم باید با این  سیستم  زندگی  کرد؟ چرا حس ویران  کردن و از نو پدید  کردن، درست  راست  کردن  از  من  نمی  رود؟

به اندازه  یک عمر، سرگردانترم، مثل همیشه. فقط  گذران است که  مشغولم می کند تا نیاندیشم  به اشتباهات،  خامیها و  شاید  صداقتهایم.


تندم. تند.

شاید در مسیر  خودم  نیستم که  اینقدر نالانم. اما مسیر  من کجاست؟



سعید تمر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی