سعید تمر

آینده خوشی برای همه میخواهم به روشی منظم

سعید تمر

آینده خوشی برای همه میخواهم به روشی منظم

این دفتر شلوغ و بینظم من است. دفتر شخصی.
شاید چند پیوند مفیدی برایتان وجود داشته باشد.
به زودی افتتاح سایت رسمی خودم را در اینجا اعلام خواهم کرد.
tamar.ir
---------------
خوش به حال آنانی که چهل سال اول زندگی خود را به خودشان اختصاص می دهند و باقی را وقف مردم می کنند
و
بدا به حال آنانکه جابه جا

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برعکس» ثبت شده است

اسب به تعداد نبود.

باید چندنفر پیاده می آمدند.

کار به جایی رسید که همه بلدچی ها پیاده ماندند تا خویشان و دوستان رییس سواره باشند.

اسبها می رفتند و راهبری می کردند

و پیاده ها به دنبال رد پایشان در برف می رفتند!

بلدچی پیر گفت: کجا رفته اند این ها؟!؟!؟ این راه کجاست؟

اما چاره چه بود، نان و غذا را هم اسبها با خود می بردند! (تمر کجا بود)


برای رییس و اسب سواران مهم که نبود! وقتی به پرتگاهی می رسیدند، زودتر به پیاده ها خبر می دادند برگردید، وگرنه خسته می شوید، ما پیش از شما دیدیم که این راه جواب نخواهد داد!


بلدچی ها، رنجور و بیمار شده بودند. حالا دیگر به آنها اسب هم می دادید نمی توانستند سوار اسب شوند. آنها از همه بیزار بودند.

مدیران، از این همه بیزاری که بلدچی ها ابراز می کردند بیزارتر شده بودند. 

کار به جایی رسیده بود که در سازمان، این دو گروه، راه خود را از هم جدا کرده بودند.

مدیران باز هم سوارکاری می کردند و تجربه می آموختند تا بلکه روزی مستقل از بلدچی ها، بتوانند سازمان را به پیش ببرند.

مهم نبود سازمان چقدر رنجور می شد.

مهم سواری بود. سواری خیلی لذت بخش است. بخصوص وقتی پول و حقوق کافی برای آن زیر دست ها باقی نمانده!

مهم سواره بودن است.

بلدچی ها یک مشت احمق هستند که شایستگی این را ندارند که دل رییس را به دست آورند.

از همه بدتر آن برده جنسی بود.

او که حاضر شد برای تایید رییس، خفت حمل نیاز رییس را به دوش کشد.

به هرحال (تمر جان)

براش مهم بود که در این بوران سرد، سواره باشد تا پیاده

براش مهم نبود که این همه آدم سرگردان می شوند. حق با او بود، مگر یک بلدچی می توانست همه راه ها را بلد باشد! چه بلدچی پیر اسبی گیرش می آمد چه نمی آمد، ایل سرگردان می ماند.

پس مهم این بود که سریع در بین اسب سواران جای گیرد.

در مسابقات بعدی، او تجربه یک زمستان اسب سواری دارید و پسر پیربلدچی، هنوز باید بدود!

بلدچی ها قهر کردند.

به زودی، اسب سواران ایلهای دیگری که بلدچی هایشان را راهبر قرار داده بودند با قدرت بیشتری سراغ جوان حمال و رییس احمق خواهند آمد. در آن روز، رییس حتما مردم ایلش را باید بفروشد. چون دیگر رمقی برای هیچ کس نگذاشته!


باخت تمدنها به همین سادگی است.

نالیدن را فایده چیست.

وقتی گرفتار چنین وضعی شدی، زودتر تصمیمت را بگیر.

هدایت گوسفندان کار سختی است.

برو جایی که همه انسانند و نیازی به هدایت نیست.

برو جایی که قبل تر گوسفندبازی و گوسفندپروری را به کناری گذاشته اند.

خودفریبی را بس بگو.


یاحق.


سعید تمر